شب نويسم آماده ست. ميگن نياز آموزگار بشر است واقعن راست گفتن. خب اينقدر با ام تي ور رفتم تا يه كمي با چم و خمش آشنا شدم. دوستان لينك منو از mahoordad.persianblog.ir به لينك  shabnevis.com تغيير بديد تا با هم در گير نشديم. كساني هم كه تا حالا به من لينك ندادند الان وقتشه خودشون رو بزنند به كوچه علي چپ و سوت زنان لينك منو بگذارند تو وبلاگشون. دوستاني كه لينك دادند و پشيمون شدند و برداشتند هم كماكان پشيمون باقي بمونند چون لينك براشون جز اهرم قدرت كاربرد ديگه اي نداشته . ميدونيد كه من اون دنيا با يه آدمهاي خاصي محشور يا مشهور! ميشم كه خب ميتونم دستتون رو بگيرم و نجاتتون بدم! اگر از شب نويسم بدتون اومد لينكم رو برداريد. راستي از شوخي گذشته اگر از شب نويس خوشتون اومد بهش لينك بديد و گرنه خواهش ميكنم حرفي از تبادل لينك نزنيد. کم کم بايد از اينجا خداحافظی کنم...

 

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

جلوتو نگاه كن يابو

 

به پشت سرم كه نگاه كردم هيچ كس نبود. وقتي برگشتم خانمي زد تو گوشم.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

دو كلمه حرف حساب

 

پشت ميز نشست و يك شاخه ي گل توي ليوان آب روي ميز گذاشت. دستهاش رو در هم قفل كرد و زير چونه ش گذاشت. يك ساعت صبر كرد و با انگشتهاش رو ميز ضرب گرفت. صليب كشيد. چهارراه درست كرد. كبريتش رو هل داد و گاز و ترمز رو فشار داد. حوصله اش سر رفت. گل را از توي ليوان بيرون كشيد و پرت كرد توي صورتش. ليوان آب را واژگون كرد و ايستاد. به طرفش رفت. صندلي اش را به زمين كوبيد و سرش را بيخ گوشش برد و زمزمه كرد: نميخواي بياي اينجا بشيني دو كلمه درباره ي محدوده ي طرح ترافيك حرف بزنيم.

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

مجردي

 

مچاله و سرما زده به طرف دانشگاه ميرفت. اعلاميه اي روي ديوار چشمهاش را كشيد تا كلمات واضح شد. اتاق ، سوئيت ، آپارتمان، منزل، براي كارمند و كارگر و دانشجو، مجرد و آقا حوالي ميدان كاج. كلمات كه كه غيب شدند داشت فكر ميكرد اينها آدمهاي خوبي هستند. مجردهاي خوبي هستند. اگر از اين به بعد حوله ي آشپزخانه بوي پياز بدهد چي؟ دوباره مچاله شد. دو سه تا بيست و پنج تومني سرد ته جيبش بود. كمي فكر كرد. كاش يك سكه ي پنجاه تومني هم قاطي اشان بود. همانطور مچاله برگشت طرف اعلاميه و شماره اش را يادداشت كرد.

 پ.ن: بچه ها من خونه ی جديدم تقريبن آماده ست. ولی دلم ميخواد اونطوری باشه که دلم ميخواد و کامل بشه. بدجوری دستم تو حناست. اگر کسی با ام تی بلده کار کنه و به من کمک ميکنه بياد و يه چند تا زحمت بهش بدم. اينم وبلاگ جديدم شب نويس.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

كار واجب

 

به من گفت بيا خانه ی ما چون مادرم با تو كار واجب دارد. لباس هايم را مرتب كردم و رفتم. در باز شد. مادرش بود. سلام كردم. داد زد مريم اين يارو اومده دم در باهات كار داره.

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤

 

بوي ترشي

 

فرشته اون اوايل دو زانو مينشست و كمر راست ميكرد و سفره را پاك ميكرد. ولي حالا چنان خودش را ول كرده و پاهاش از هم باز و با اين شلوار گشاد كه سر زانوهاش كاسه كرده، آدم دلش ريش ميشود. بلند شدم و گفتم من ميرم رو پشت بام كمي هوا بخورم. فرشته اون اوايل ميگفت سرمانخوري عزيزم و بعد سفره تا شده را ميبرد به آشپزخانه و من ناراحت ميشدم كه همراهم نميامد و يا چيز ديگري نميگفت.

حواسم را جمع كردم ديدم لاي اين شلوار گل منگلي و اينجور نشستنش دارد به من نگاه ميكند. گفت: دستهام بوي ترشي ميده. ميخوام از پشت بغلت كنم و صورتم رو پشت گردنت بگذارم و باد از كنار پوست هر دومون كه ميگذره ليز بخوره و بره و مچاله مون كنه. ولي كلي كار دارم. بايد آلبالوها رو هسته بگيرم واسه مربا.

دوباره به شلوارش نگاه كردم. اون اوايل دستهاش بوي ترشي نميداد. داشت لبخند ميزد. گفت: بيا اينجا...

 

پ.ن: اميدوارم زودتر برم خونه ی جديد. تو رو خدا کامل تحويلم بديد.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤

 

بوی خدايی

تو خدای من بودی اما دختری که ديروز توی تاکسی کنار من نشسته بود بوی تو را می داد و چشمهاش مثل تو التماس ميکرد.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

آدم

 

حيف كه بلندترين جاي تهران نيست ولي خب باز هم كارساز است. خم ميشوم پايين. دستهام را محكم ميگيرم به نرده ها. بيشتر خم ميشوم. خون ميدود توي سرم. رگ گردنم تير شده از فشار. ميآيم بالا. چيز خاصي نديدم. كمي دست دست ميكنم تا بلكه جاي بهتري پيدا كنم. از لاي نرده ها خودم را رد ميكنم. پاهام را محكم و با ترس و لرز گير ميدهم لايشان. اول يك دستم را رها ميكنم. قلبم گرپ گرپ ميكند. به نظرم ميرسد اينقدر توان ندارم كه خودم را بالا بكشم. از خير ول كردن دست ديگرم ميگذرم. چشمهام را متمركز ميكنم پايين تا بهتر تصور كنم. سعي ميكنم چشمهام را ببرم پايين. نمي شود. چيز خاصي نميبينم. رضا ميگفت زمين به سرعت به آدم نزديك ميشود. من هم اول مثل هميشه " آدمش" را مسخره كردم. سرم را بالا و پايين ميبردم تا زمين به سرعت به من نزديك شود ولي يك صدم ثانيه بيشتر طول نميكشيد و چيز خاصي نبود. رضا ميگفت از ترس " آدم" چشمهاش را ميبندد و بعد دلش خالي ميشود و باد ساييده ميشود به " آدم ". من دوباره به " آدمش " گير دادم. چشمهام را بستم و كمر و سرم را تند بالا و پايين كردم تا باد بسايد و توي دلم خالي شود. خبري نبود. دستم خسته شده بود. ترسيدم رها كنم. خودم را كشيدم بالا و از لاي نرده ها بيرون امدم. گردنم درد ميكرد. تا چند روز گردنم را با ويكس ماساژ دادم و بستم. رضا ميگفت وقتي " آدم" با زمين برخورد ميكند گردنش ميشكند و قطع نخاع ميشود. به " آدمش" كه گير دادم كلافه شد و فحش داد. بعد گفتم مرتيكه تو مگه اينا رو امتحان كردي؟ " آدم عوضي ".

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

یادداشتی کنار قرص های آرام بخش

من امشب دیر می آیم.

نگران من نباش.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

عقاب

 

ميگفتند سه روز است روي دشت ميچرخد. يكي ميگفت چيزي پيدا كرده. يكي ديگر ميگفت لاشه اي چيزي آنجا افتاده. ديگري ميگفت پس چرا حمله نميكند تا هر چه هست شكار كند. پيرترين مرد ده گفت بزرگترين عقابي ست تا حالا ديده. جوانها مي پرسيدند نر است يا ماده. هر كسي چيزي ميگفت. قرار شد بورند ببينند چه خبر است. همانطور خيره به عقاب به طرفش حركت كردند. دل توي دلشان نبود. ارام و قرار نداشتند تا زودتر برسند و ببينند كه عقاب براي چه آن بالا دور ميزند. سر ظهر و وسط گرما رسيدند وسط دشت. عقاب را ديدند كه بالاي سرشان چرخي زد و اوج گرفت و پايين آمد و دوباره چرخي زد و رفت.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

يک خبر بورژوا پسند: من احتمالن تا يکی دو هفته ی ديگه به طرز رايگانی! دات کام ميشم. و به پيچيدگی های اسرار آميزم اضافه خواهد شد. از اينجا به من ۱۵ مگابايت هاست و يه دومين ميدن. مفتکی. البته يه بستنی قيفی هم ميدادن ولی چون به سن و سالم نميخورد نگرفتم. بعدشم اينکه دوستانی که بازديد کننده هاشون زياده و ميخوان دات کام بشن برن توی اين سايت ثبت نام کنن و اونها بعد از بررسی بهشون نتيجه رو اعلام ميکنن. و ديگه اينکه کارشون هم  خيلی خوبه اگر بتونن دوام بيارند و سر موعد به قرارهاشون عمل کنند. به نظرم رقيب نداشته باشند. و ديگه اينکه اگر کسی ميتونه يا ميخواد محصولی رو تبليغ کنه يه سری هم به اين جوانها بزنه. کارشون قشنگ و نوآورانه و خداپسندانه است. برای من که مثل اين ميمونه از سه راه آذری يه دفعه رفته باشم جنت آباد! اونم بدون ماتيز و پرايد! از سر ظفر هم رد نشده باشم!!! ( اين لوگويه که کنار صفحه ی منه برای اينهاست. )

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

جنایت

بنگ. بنگ. بنگ. بنگ.

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤

 

( داستان نيست )

ميدونی يکبار داشتم فکر ميکردم چرا وقتی سر پست نگهبانی هستم اينقدر هوا سرده ولی وقتی توی يه پارك اينقدر زل ميزنم به يه زن و شوهر که دارن يه کالسکه رو هل ميدن و يا وقتی دوست دارم هر چقدر دلم ميخواد بشينم و زل بزنم به پيرمردها و پيرزنهای توی پارک که معمولن روم نميشه ديگه هوا سرد نيست. نتيجه مزخرفی گرفتم ولی به درد نوشتن خورد. نتيجه: وقتی سر پست هستم ذهنيت فشار بيهوده گی و تلف کردن و ... تصويرها رو مخدوش ميکنه. و در واقع ديده نميشن. البته ديده شدن نه به مفهوم عامش. بلکه چيزی که نوع ديدن رو به همون نوع روايتی که آزاده ميگه کليشه بودن خودش رو از دست ميده. من تلاشی نميکنم تا چيزی رو طوری بگم که کليشه نباشه. اون چيز رو طوری ميگم که ميبينم. فقط گاهی يه چيزايی رو اصلاح ميکنم يا پر و پيمونش ميکنم. در مورد ديدن هم دوست ندارم بگم من فکر ميکنم زندگی قشنگه يا دوست داشتنيه يا تا وقتی عاشق باشی يا بهت لبخند بزنن همه چيز خوبه و يا بايد دستگير محرومين باشيم يا سالمندان رو دوست داشته باشيم به مريضها سر بزنيم و اين حرفهای خيرخواهانه و کلن همه چی عالی. ولی چيزی که خيلی بهش فکر کردم تا ببينم چرا همه ی تصاوير گاهی برای من جالبند و من نميتونم تو مسير دانشگاه درس يا کتاب بخونم و بايد از پنجره اتوبوس بيرون رو نگاه کنم يا مردم رو و هيز بازی در بيارم اينه که کم زندگی کردم. يعنی کم بودم. ميدونيد توی جمع بودن برای من خيلی جالب و جذابه. آدمها خيلی برای من متنوع هستند. شايد خيلی کم ازشون ضربه خورده باشم ولی خيلی کم بهشون ضربه زدم. چون فقط تماشاچی هستم. ميترسم قاطی بشم. از دور فقط تماشا ميکنم. به نسبت فعاليتی که من دارم و اينهمه پايه بودن برای همه چيز خب آدمهای کمی دور و برم هستند. وقتي ملت رو ميبينم كه عاشق شدن و دست همو گرفتن ياد فيلمها ميافتم. انگار همه چيز فيلمه.آدمهايي كه ميبينم داستاني نيستند. داستانهايي كه من خوندم اصلن شبيه زندگي روزانه اي كه من ميبينم نبودند. حتي داستانهاي ايراني. يادمه يكي ميگفت تئاتر شكل اغراق شده ي فيلمه. خب داستان هم شكل اغراق شده ي زندگيه انگار. يعني من آدم اغراق كننده اي هستم. همه چيز رو به شدت جذاب ميبنم و خب همون رو روايت ميكنم. ميشه داستان؟! و خب گاهي اوقات رگ قدرت طلبيم ميگيره و يا ميبينم بعضيا به چه چيزايي ميگن ادبيات منهم ميزنم توي اون فازها. زبان فاخر يا شكلي از زبان غريبه و غير امروزي و گاهي فرمهاي روايتي پس و پيش و درهم و شكست زمانهاي گنگ و پليسي و راويان بيجان و قصه ها سورئاليستي و ...

 

پ.ن: اين جواب كامنت كتايون بود كه ديدم خيلي شده گفتم بگذارمش اينجا!

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

 

شلغم سرد

 

اينقدر قدم زد تا پيرمرد تنها شد. سرش را توي يقه ي پالتو اش فرو برد و ها كرد. سينه اش گرم شد. به نيمكت پيرمرد كه رسيد بلند سلام كرد. پيرمرد عليكي گفت. نشست كنارش. تا سه شمرد و گفت حالا وقتشه. پيرمرد طبق معمول گفت: اگر اعلي حضرت بود نميذاشت اين لات و لوتا... به سرفه افتاد. سرش را از يقه ي پالتو اش بيرون آورد و لرز كرد. سرما پيچيد توي يقه اش. تا سه شمرد و گفت حالا وقتشه. سرش را به طرف پيرمرد گرفت و بلند بلندكه او بشنود جمله ي هميشگي اش را گفت: "شاه اگر راست ميگفت و مردمي بود خودش رو خلع ميكرد و جمهوري اعلام ميكرد. لابد پادشاهي يه چيزي داشت كه ولش نميكرد. " بعد دوباره ارام تا سه شمرد و از روي نيمكت بلند شد. پيرمرد داشت دستمال جيبيش رو تا ميكرد و خلتي كه تو دهانش جمع شده بود رو ميجويد و مزه ميكرد. بلند خداحافظي كرد و سرش را توي يقه اش فرو كرد و ها كرد. سينه اش گرم شد. ميدانست وقتي برود خانه، تا سه ميشمارد و بعد باجي طبق معمول غر ميزند و ميگويد: "توي اين سرما ميري ميشيني توي پارك و بحث سياسي ميكني پيرمرد. ديگه ازت گذشته. " بعد پالتوش را در ميآورد و ميدهد به باجي. مينشيند روي پتو و تكيه ميدهد به بالشها و نفسش را بيرون ميدهد. تا سه ميشمارد و منتظر باجي ميشود تا از در آشپزخانه بزند بيرون و بپرسد:" شلقم پخته ميخوري؟ "سرش را تكان ميدهد و تا سه ميشمارد و باجي را ميبيند كه از پشت بخار شلقم ها ريز ريز ميايد جلو. باجي تا سه ميشمارد و ميگويد: "فردا صبح بيدارت ميكنم برو بانك. " هر دو اينقدر ميشمارند تا شلغم ها سرد شوند...

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

 

خاله بازی روزانه

 

پشت پنجره ایستاد و به بیرون خیره شد. هواپیمایی به طرف پنجره اشان می آمد. کمی لرز کرد. پنجره را بست و دستهاش را توی جیبش فرو کرد. هواپيما بزرگتر ميشد. بزرگ و بزرگتر. دماغش را به شيشه چسباند و ها كرد. بخار شيشه را تار كرد. هواپيما كمي تار ديده ميشد. انگار دماغه ي هواپيما هم به شيشه چسبيد. دماغهاشان به هم خورد. كمي درد داشت. توي چشمهاي هواپيما اشك جمع شد و دويد پيش مادرش. او هم از پنجره ي شكسته دور شد و شانه بالا انداخت. توي دلش گفت: بچه ننه.برگشت به طرف اتاقش. توي راهرو يكي دو خلبان خونين و مالين با جعبه سياه افتاده بودند. روي جعبه ي سياه يك دماغ چسبيده بود. انگشتش را روي نوك دماغ گذاشت و فشارش داد. در جعبه ي سياه باز شد و آهنگ لوك خوش شانس پخش شد. هواپيما با مادرش دوباره از پنجره آمدند. اول دماغه هاشان وارد شد و بعد باله هاشان را جمع كردند و چرخهاشان را بستند و نشستند روي كاناپه ي بزرگ تا جايشان شود. مادر هواپيما گفت: اون جعبه ی بچه ي منه.

و كمي مادر هواپيما را نگاه كرد و گفت: اون هم دماغ منه. همگي با هم مثل بز خنديدند.

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

مسئله اين است چاي يا قهوه؟

 

شب قبل نخوابيده بودم. وقتي رسيدم، پشت ميز نشستم و ديدم هر كسي چيزي سفارش داده _ قهوه، نسكافه، هات چاكلت، اسپرسو، ... _ يه قوري چاي سفارش دادم و دستم را گذاشتم روي ميز. و سرم را روي دستم. منتظر شدم.

يكي از آنها زد پشتم و اسمم را صدا زد و گفت: چاييتون رو آوردن آقا. سرم را بلند كردم. يكي از نويسنده ها كه داشت يك بند اسم كتابهاش را در هوا پخش ميكرد گفت: رد چروك آستينت مونده روي صورتت.

همه خنديدند. آب دهانم را قورت دادم. توي استكانم چاي ريختم و هل دادم وسط ميز. گفتم: هر كي ميخوره بگه براش بريزم.

آرام و مثل جوانه زدن گندم عيد دستها بالا رفت و چاي خواستند. تا سه چهار تا استكان چاي ريختم و قوري ته كشيد. قوري ديگري سفارش دادم. در اين فاصله همه سيگارهاشان را بيرون كشيدند و با ولعي كه فقط موقع مكيدن سينه مادر ميشود ديد به سيگارهاشان پك ميزدند و به داستاني كه خوانده ميشد گوش مي دادند. من سرم را گذاشته بودم روي پلي كه با دو دستم درست كرده بودم و دود سيگارها را فوت ميكردم و براي دماغ بزرگم كه مثل جارو برقي دود مي مكيد جا باز ميكردم. داستان كه تمام شد هر كسي چيزي ميگفت و من چايم را با صداي خرت خرت جويدن قند ميخوردم انگار شبكه چهار غذا خوردن كرم ابريشم را نشان ميدهد. نوبت حرف زدن من كه شد گفتم: زبان و كلمات و همه چيز اين داستان شبيه داستانهاي فلاني ست. و دوباره نعلبكي ام را سر كشيدم. چند نفر دوباره سيگاري روشن كردند و عصبي پك زدند. يكي كه از همه مسن تر بود صدايش را بلند كرد و گفت: تو اصلن كتابهاي منو خوندي؟ گفتم تا ده صفحه ي اول همه شون رو آره. همه خنديدند و هر كسي متلكي به من پراند و آرام سر جايشان نشستند. خيالشان راحت شده بود كه ديگر من را آنجا راه نميدهند. چايم تمام شده بود. به طرف كانتر كافه رفتم و پول دو تا قوري چاي را حساب كردم و برگشتم سر ميز. كيفم را برداشتم و ته استكانم را با تفاله هاش سر كشيدم و خداحافظي كردم.

 

 

پ.ن: تا 8 بهمن آپديت نميكنم بلكه اين چهار تا واحد پيزوري رو پاس كنم. سيالاته انگار از همه سختتره. هنوز نگاش نكردم ببينم چيه؟! البته هر روز اينجا سر ميزنم و جواب همگي رو ميدم. ميل و آفلاين رو هم چك ميكنم. من زنده ميمونم! هووووووق...

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤

 

در عقب

 

اتوبوس زياد معطل كرد تو حركت كردن. اينقدر پر شده بود كه درش بسته نميشد. راننده در را زد كه يكي داد زد: " در و دوباره بزن " . راننده در و دوباره زد كه همه چيز حل شد. چند نفر خنديدند. سي ثانيه بعد يكي از خانومها شروع كرد به فحاشي. تو دلم گفتم: توهم تجاوز. بعد ديدم داره به يه مرده ميگه خجالت بكش آشغال عوضي. صداي مرده رو نشنيدم. زنه داشت يه بند فحش ميداد. بر گشتم و ديدم هيچكس به زنه نگاه نميكنه. حتي زنهاي ديگه. منم برگشتم. يكي داد زد: " ايستگاه نگه دار " ، " حاجي دره عقبو بزن " . تو ذهنم بهش گفتم: " تا راننده بليط زنها رو نگيره دره عقبو نميزنه داداش. "

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٤

 

توالت

 

مادر اصرار داشت كه توالت ديگري هم گوشه حياط بسازيم. پدر ميگفت يك ديوار بكشيم جلوي همين توالت خودمان كه درش به پذيرايي باز ميشود. من كمي فكر كردم. نقشه جديد پدر بد نبود. جلوي سرويس ها يك راهرو درست ميشد. مادر گفت: هال و پذيرايي كوچك ميشود. پدر داشت در خيال خودش روي ديوار راهروي تازه ساخت اش را تزئين ميكرد. من گفتم به جاي اينهمه خرج تراشي هواكشي توي توالت نصب كنيم و بوگير بگذاريم پشت درش و قالش را بكنيم. همه چند لحظه اي كه فرصت كنند هواكش و فوايدش را تصور كنند به من نگاه كردند و يك صدا گفتند: براي صدايش آن وقت چه كار كنيم. كمي در فكر كردن عجله كرده بودم. ولي ميتوانستم بگويم اگر كمي مراعات كنيم...

 

پ.ن: يه روز عقب افتادم که دليلش رو به زودی با عکس ميگذارم تو وبلاگ!

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

 

سفر به انتهاي شب ( سلين )

 

يكي دو تا از كتابها رو كشيدم بيرون و نگاهي انداختم. حوصله ي خواندنشان را نداشتم. سرم را خاراندم و بستمشان. جايشان را پيدا كردم و به زور چپاندم لاي بقيه. چند تا پشه ي مرده و لنگ در هوا هم افتاده بودند پايشان. فوتشان كردم. آرام و سبك و معصومانه همراه با گرد و خاك و ذرات معلق سقوط كردند. پشه ها از جلوي سه جلدي فلاسفه بزرگ گذشتند. در رنگ زمينه ي خوشه هاي خشم اشتاين بك نديدمشان. من و برادران كارامازوف داستايوفسكي آخرين نفراتي بوديم كه ديديمشان كه سقوط ميكردند. مسائل فلسفه برتراند راسل و سيماي زني در ميان جمع بي تفاوت بودند.

 

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤

 

پ.ن: دوستان وبلاگی وجود دارد به نام: آماتورها خوشبختانه به بهشت نميروند که بابک در يک عمليات انتحاری تاسيس کردند که در اون به يک کار جدی ادبياتی بپردازيم. حداقل جدی تر از کارهای قبليمونه که به امور زندگی نويسنده ها و زن و بچه و ناموسشون ميپرداختيم يا مسائل فنی حاشيه ای وبلاگستان رو برطرف ميکرديم. خلاصه وبلاگ باحالی برای دلسوختگان و عاشقان و بر و بچی با ذوق. حتمن حضور بهم رسانيد.

پ.ن۲: اگر از اون وبلاگ خوتون نيومديد و ديديد بچه بازيه بشينيد و داستان بنويسيد! عمرن. پس کی حاشيه بازی کنه؟ من هر دوش رو به کوری چشم بن لادن و بوش و صدام و فهد و آمريکايجهاخوار انجام ميدم. بابا تو ديگه کی هستی؟ ...

  
نویسنده : شاهزاده ي سرطاني ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

← صفحه بعد