آدم

 

حيف كه بلندترين جاي تهران نيست ولي خب باز هم كارساز است. خم ميشوم پايين. دستهام را محكم ميگيرم به نرده ها. بيشتر خم ميشوم. خون ميدود توي سرم. رگ گردنم تير شده از فشار. ميآيم بالا. چيز خاصي نديدم. كمي دست دست ميكنم تا بلكه جاي بهتري پيدا كنم. از لاي نرده ها خودم را رد ميكنم. پاهام را محكم و با ترس و لرز گير ميدهم لايشان. اول يك دستم را رها ميكنم. قلبم گرپ گرپ ميكند. به نظرم ميرسد اينقدر توان ندارم كه خودم را بالا بكشم. از خير ول كردن دست ديگرم ميگذرم. چشمهام را متمركز ميكنم پايين تا بهتر تصور كنم. سعي ميكنم چشمهام را ببرم پايين. نمي شود. چيز خاصي نميبينم. رضا ميگفت زمين به سرعت به آدم نزديك ميشود. من هم اول مثل هميشه " آدمش" را مسخره كردم. سرم را بالا و پايين ميبردم تا زمين به سرعت به من نزديك شود ولي يك صدم ثانيه بيشتر طول نميكشيد و چيز خاصي نبود. رضا ميگفت از ترس " آدم" چشمهاش را ميبندد و بعد دلش خالي ميشود و باد ساييده ميشود به " آدم ". من دوباره به " آدمش " گير دادم. چشمهام را بستم و كمر و سرم را تند بالا و پايين كردم تا باد بسايد و توي دلم خالي شود. خبري نبود. دستم خسته شده بود. ترسيدم رها كنم. خودم را كشيدم بالا و از لاي نرده ها بيرون امدم. گردنم درد ميكرد. تا چند روز گردنم را با ويكس ماساژ دادم و بستم. رضا ميگفت وقتي " آدم" با زمين برخورد ميكند گردنش ميشكند و قطع نخاع ميشود. به " آدمش" كه گير دادم كلافه شد و فحش داد. بعد گفتم مرتيكه تو مگه اينا رو امتحان كردي؟ " آدم عوضي ".

/ 0 نظر / 13 بازدید