بوي ترشي

 

فرشته اون اوايل دو زانو مينشست و كمر راست ميكرد و سفره را پاك ميكرد. ولي حالا چنان خودش را ول كرده و پاهاش از هم باز و با اين شلوار گشاد كه سر زانوهاش كاسه كرده، آدم دلش ريش ميشود. بلند شدم و گفتم من ميرم رو پشت بام كمي هوا بخورم. فرشته اون اوايل ميگفت سرمانخوري عزيزم و بعد سفره تا شده را ميبرد به آشپزخانه و من ناراحت ميشدم كه همراهم نميامد و يا چيز ديگري نميگفت.

حواسم را جمع كردم ديدم لاي اين شلوار گل منگلي و اينجور نشستنش دارد به من نگاه ميكند. گفت: دستهام بوي ترشي ميده. ميخوام از پشت بغلت كنم و صورتم رو پشت گردنت بگذارم و باد از كنار پوست هر دومون كه ميگذره ليز بخوره و بره و مچاله مون كنه. ولي كلي كار دارم. بايد آلبالوها رو هسته بگيرم واسه مربا.

دوباره به شلوارش نگاه كردم. اون اوايل دستهاش بوي ترشي نميداد. داشت لبخند ميزد. گفت: بيا اينجا...

 

پ.ن: اميدوارم زودتر برم خونه ی جديد. تو رو خدا کامل تحويلم بديد.

/ 0 نظر / 11 بازدید