عقاب

 

ميگفتند سه روز است روي دشت ميچرخد. يكي ميگفت چيزي پيدا كرده. يكي ديگر ميگفت لاشه اي چيزي آنجا افتاده. ديگري ميگفت پس چرا حمله نميكند تا هر چه هست شكار كند. پيرترين مرد ده گفت بزرگترين عقابي ست تا حالا ديده. جوانها مي پرسيدند نر است يا ماده. هر كسي چيزي ميگفت. قرار شد بورند ببينند چه خبر است. همانطور خيره به عقاب به طرفش حركت كردند. دل توي دلشان نبود. ارام و قرار نداشتند تا زودتر برسند و ببينند كه عقاب براي چه آن بالا دور ميزند. سر ظهر و وسط گرما رسيدند وسط دشت. عقاب را ديدند كه بالاي سرشان چرخي زد و اوج گرفت و پايين آمد و دوباره چرخي زد و رفت.

/ 0 نظر / 13 بازدید