مجردي

 

مچاله و سرما زده به طرف دانشگاه ميرفت. اعلاميه اي روي ديوار چشمهاش را كشيد تا كلمات واضح شد. اتاق ، سوئيت ، آپارتمان، منزل، براي كارمند و كارگر و دانشجو، مجرد و آقا حوالي ميدان كاج. كلمات كه كه غيب شدند داشت فكر ميكرد اينها آدمهاي خوبي هستند. مجردهاي خوبي هستند. اگر از اين به بعد حوله ي آشپزخانه بوي پياز بدهد چي؟ دوباره مچاله شد. دو سه تا بيست و پنج تومني سرد ته جيبش بود. كمي فكر كرد. كاش يك سكه ي پنجاه تومني هم قاطي اشان بود. همانطور مچاله برگشت طرف اعلاميه و شماره اش را يادداشت كرد.

 پ.ن: بچه ها من خونه ی جديدم تقريبن آماده ست. ولی دلم ميخواد اونطوری باشه که دلم ميخواد و کامل بشه. بدجوری دستم تو حناست. اگر کسی با ام تی بلده کار کنه و به من کمک ميکنه بياد و يه چند تا زحمت بهش بدم. اينم وبلاگ جديدم شب نويس.

/ 0 نظر / 9 بازدید